ایمان مصطفایی؛

“روزنامه دیواری مدرسه ما”

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد.

ایمان مصطفایی: آقای نجاتی ما چند نفر را توی دفتر مدرسه دور خودش جمع کرد. ناظم مدرسه بود. از آن ناظم هایی که همیشه خط کش دستش می گیرد و توی حیاط مدرسه گشت می زند. مدام حواسش به بچه ها بود تا مبادا دندانی از دهان کسی روی زمین بغلتد و یا خون از سرو دست دانش آموزی توی حیاط مدرسه جاری شود.
3سالی که در آن مدرسه درس خواندم برای یکبارهم شده به یاد ندارم خط کش چوبی اش را روی دانش آموزی بلند کرده باشد. تنها یک بار شاهد استفاده از آن بودم، آن هم وقتی که داشت مقوای روزنامه دیواری مدرسه را به اندازه های مختلف تقسیم می کرد.
« امسال شما چند نفر، قراره کار مهمی انجام بدید. کاری که هر سال بعضی از دانش آموزها برای مدرسه انجام می دن. شما رو از بین بچه های دیگه ی مدرسه انتخاب کردم برای تهیه روزنامه دیواری» آقای نجاتی این را گفت و چند بار خط کش چوبی اش را آهسته کف دستش فرود آورد. من و طاهر عاشق تئاتر بودیم. به هر مناسبی هم که می شد سر صف میان پرده اجرا می کردیم. علی داستان می نوشت و نبیل غزل می گفت. یک بار هم برای معلم ریاضی هجویاتی سروده بود که با وساطت آقای نجاتی ماجرا ختم به خیر شد. رضا هم با سن و سال کمی که داشت از آن خوره های کتاب بود «چشمهایش» برگ علوی را از او گرفتم و خواندم. بعد 53 نفر و سالاریها.

« باید تمام تلاشتون رو بکنید تا اثر بزرگی از خودتون به یادگار بذارید»
آقای نجاتی به نبیل که سرش را پایین انداخته بود اشاره کرد« تو، به جای اینکه برای این و اون چرندیات بگی که نیش بچه ها رو بازکنی، ستون شعر روزنامه دیواری رو دست بگیر. یه کم جدی باش پسر» بعد دستش را روی سر او کشید وقتی نبیل سرش را بالا آورد « شما دو نفر هم به جای اینکه سر صف دلقک بازی در بیارید و شلنگ تخته بندازید، بگردید چند تا مطلب خوب درباره تئاتر نوجوان پیدا کنید و بذارید توی ستون مربوط به هنر» راستش بعد از این حرف آقای نجاتی بود که من و طاهر نمایشنامه ای جدی نوشتیم و در جشنواره تئاتر آموزشگاهی شرکت کردیم و طاهر جایزه بهترین بازیگر را گرفت. آقای ناظم به هر کدام از ما مسئولیتی داد و خودش هم شد سردبیر .
« چه الان و چه بعدها اگه دوست داشتید روزنامه نگاری یا خبرنگاری رو جدی تر دنبال کنید، هیچ وقت یادتون نره که چه رسالتی به عهده شماست. این قلم وقتی می آد توی روزنامه شرفش دوچندان می شه» بعد خط کشش را زیر گردن علی گذاشت. متعجب شدیم از کاری که انجام داد. لذت حرفهای چند ثانیه قبل آقای نجاتی روی صورت علی ماسید. « تو این کار همیشه فرض کنید یه چاقو گذاشتن زیر گلوتون هر چه قدر که به راحتی بگید آره و بی خود چیزی رو تائید کنید در حقیقت نوک چاقو رو به گلوی خودتون نزدیک تر کردید»
ابتدای دی ماه بود که شروع به کار کردیم و قرار بود کمتر از 2 هفته روزنامه دیواری مدرسه آماده شود. در تمام طول این مدت آقای نجاتی از هیچ کمکی به ما دریغ نکرد. برایمان کتاب و روزنامه می آورد و همه دانسته هایش را در اختیارمان می گذاشت. ما هم عاشقانه این کار را دنبال می کردیم. در طول کار هم مدام این جمله را تکرار می کرد«روزنامه نگاری یعنی شرافت، حقیقت و رسالت»
بخشی از روزنامه دیواری را هم اختصاص داد به نقد عملکرد مربیان مدرسه و نظرات دانش آموزان، که نبیل اینبار دوبیتی جانانه ای را نثار مدیر مدرسه کرد که ظاهراً خیلی هم به مذاقش خوش نیامده بود.
آن سال روزنامه دیواری مدرسه ما بین تمام مدارس راهنمایی شهر رتبه نخست را کسب کرد. چند ماه بعد هم آقای نجاتی به شهر دیگری منتقل شد، اما در ستون شعر روزنامه دیواری مدرسه شعری را با خط زیبای خودش تا همیشه برایمان به یادگار نوشت
« روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد» «احمد شاملو».

Facebook
Twitter
WhatsApp
Telegram
Facebook

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین اخبار

کاوش پلاس

مرزها بسته است، زائرین به هیچ عنوان مراجعه نکنند
معاون امنیتی انتظامی استانداری خوزستان؛

مرزها بسته است، زائرین به هیچ عنوان مراجعه نکنند

پربازدیدهای یک ماه گذشته