ايمان مصطفايي

«دلتنگی»

اول فروردين تنها زماني بود كه آطاهر مي خنديد. مي خنديد و سيگارش را توي باد ملايم بهار روشن مي كرد و پك عميقي به آن مي زد و مي رفت كه سال تحويل را كنار پسرش سپري كند. پسري كه ده سال پيش از دست داده بود.

هر سال اول بهار، هفت سین سال تحویلش را توی کیسه ای می گذاشت، کت و شلوار روز اول عیدش را می‌پوشید و می‌رفت سر خاک پسرش. قد بلند و اندام نحیف و لاغری داشت و چین و چروک های عمیق روی صورتش را می شد به وضوح دید. از تمام دندان های توی دهانش تنها آن دو تای جلویی باقی مانده بود که بین لبانش خودنمایی می کردند. اسمش طاهر بود. آقا طاهر. زنش بتول او را آطاهر صدا می زد و اهل محل هم به او همین را می گفتند. عشقش رفتن به استادیوم بود و دیدن بازی فوتبال و این که شب قبل از بازی تیم مورد علاقه اش زیر انداز و پتویی بر می داشت و می رفت و کنار ورزشگاه می خوابید. اما سالها بود که دیگر هیچکس او را توی هیچ مسابقه فوتبالی ندیده بود. درست بعد از مرگ تنها پسرش.
اول فروردین تنها زمانی بود که آطاهر می خندید. می خندید و سیگارش را توی باد ملایم بهار روشن می کرد و پک عمیقی به آن می زد و می رفت که سال تحویل را کنار پسرش سپری کند. پسری که ده سال پیش از دست داده بود. معلول ذهنی بود. با این همه بتول دیوانه وار عاشقش بود. به اصرار طاهر او را گذاشته بودند آسایشگاه کودکان استثنایی اما بعد از مدتی مادرش تاب نیاورده بود و با اصرار زیاد و همه ی مخالفت های طاهر، خودش نگهداری پسرشان را به عهده گرفته بود. می گفتند: به طرزر مجهولی از بالای ساختمان بلندی به پایین پرت شده و در جا تمام کرده بود. بعد از آن بتول برای همیشه طاهر را ترک کرد و دیگر نه طاهر و نه هیچ کدام از اهل محل او را به چشم ندیدند.
نزدیک تحویل سال بود. هوای بوی سبزه و گندم می داد و خنکای اول بهار پوست را نوازش می کرد. قبرستان شلوغ و بود و بوی عود به مشام می رسید. بوی مورد و شمشاد . طاهر سفره ی کوچکی روی سنگ قبر پسرش پهن کرده بود و به رسم هر سال داشت وسایل هفت سین را روی آن می چید. سیگاری گوشه ی لبش بود و چیزی با خودش زمزمه می کرد. سمنو را که روی سفره گذاشت کسی از پشت سر صدایش زد: آطاهر. صدا را با تمام زنگار و گرفتگی اش شناخت. سیگار از گوشه ی لبش افتاد روی زمین و سمنوی توی ظرف ریخت روی سفره. جرأت برگشتن به پشت سرش را نداشت. بتول با پاهایی که سنگینی این همه سال را با خودش حمل می کرد آهسته آمد و نشست کنار آطاهر. طاهر سرش را بلند کرد، چشمش که به بتول افتاد بغض سنگینی راه گلویش را بست و با صدای نامفهومی گفت: سلام. تنها دارایی من توی زندگی همین یه پسر بود چرا اونو از من گرفتی طاهر؟ بتول این را گفت و بعد گریه بلندی سر داد و گیسهای سفید و تنکش را پهن کرد روی سفره هفت سین و ادامه داد: چرا این کار رو با من کردی؟ تو که می دونستی چقدر عاشقشم؟ طاهر خشکش زده بود. بی اختیار اشک از روی گونه هایش پایین می آمد و می چکید روی سفره.
بتول خیک باد شده بود. پیری توی صورت و تمام اندامش دویده بود و زار می زد. طاهر مات و مبهوت نگاهش می کرد. صدای گوینده رادیو که تحویل سال را اعلام می کرد از بلندگوی قبرستان پخش می شد. کسانی که آنجا بودند با لبخندهای ماسیده روی صورتشان سال نو را به هم تبریک می گفتند. آسمان مثل روزهای اول پاییز بود.
بعد از آن روز دیگر هیچکس طاهر را به چشم ندید که مثل همیشه توی باد راه برود و سیگارش را دود کند. چند مدت بعد هم گفتند: از ساختمان بلندی به پایین پرت شده و درجا تمام کرده.
حالا هر سال اول فروردین بتول سفره ی هفت سینش را جمع می کرد، آن را توی کیسه ای می گذاشت، کوزه ی سبزی دستش می گرفت و می رفت کنار قبر تنها پسرش. تنها پسری که ده سال پیش آن را از دست داده بود.

 

Facebook
Twitter
WhatsApp
Telegram
Facebook

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین اخبار

کاوش پلاس

پربازدیدهای یک ماه گذشته